نونا

زندگی قصه تلخی است که در آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

حس من






حس غریبی است از احساس گفتن و ازاحساس شنیدن...

حس غریبی است دریا بودن و قطره  قطره شدن ...

حس غریبی است سیاه بودن و از سفید گفتن...

حس غریبی است شب بودن و سحر شدن...

 

چه پر درد است تحمل این همه بیکران بودن...

 

کاش همه آسمان بودیم...

کاش کمی عمیق بودیم...

کاش جرئت دل گرفتن و جسارت باریدن داشتیم...

کاش در این خفقان و ابهام به تکه نوری اکتفا می کردیم...

 

چه خیال انگیز و ژرف است ، تفکر آسمان بودن و بار این همه ستاره کشیدن...

 

افسوس که دل های تاریکمان بی ستاره و گنگ شده اند...

افسوس که دریای ذهنمان پر از خالی شده است...

افسوس که دیگر دلمرده و خجلیم...

افسوس که دلمان از دیدن نور خدا، روشن دل شده است...

 




  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱
تگ ها : نونا