نونا

زندگی قصه تلخی است که در آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

خدا

 

مى‏نویسم از تو، از تو که تنها دلخوشى و امیدم در این غمستان بى‏آفتاب زندگى هستى. اى تنها امیدم، دلگیرم از همه ستاره‏هاى روشن مغرور، از همه درختان سرسبز بهارى . دلگیرم و غمگین .

نمى‏دانم تا به حال چگونه طاقت آورده‏ام . هرگاه لبخندى زدم ، در مقابل اخم و تشر پاداش گرفتم . هرگاه کار خیرى انجام دادم ، شر زودتر از ثمره کارم بر سر در منزلگاه قلبم حضور یافت. محبوبم، نمى‏توانم اشک بریزم. نمى‏خواهم ضعف خود را به عالمیان ظاهر سازم. تنها خود تویى که اشک‏هایم را مى‏بینى و هق هق گریه‏هایم را تسکین مى‏دهى .

با تمام وجود می پرستمت .

 

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤
تگ ها : خدا