نونا

زندگی قصه تلخی است که در آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

به نام خدا


بیرون هوا بهاری بهاریه اما نمیدونم چرا هوای دل من بهاری نمیشه ، مثل اکثر اوقات با ابرهای تیره پوشیـده شده . دلم می خواد هیچ صدایی نباشـه ، سکوت باشه و من و خودت . خدا جونم بعضی وقتها حس می کنم دیگه طاقت ندارم حتی یک قدم به جلو برم ، ولی دقیقاً همون لحظات سخت و طاقت فرساست که تو به دادم می رسی .

می دونم ، می دونم که من هر چی بگم و از لطف و عنایتت هر چقدر قدردانی کنم بازم کم هست ، می دونم اما این نامه رو می نویسم که اگه فرصت کردی بخونیش و بازم می دونم که سرت خیلی شلوغه . فقط و فقط می خوام بدونی که چقدر همیشـه و همیشه دلم واست تنگه و عاشقانه دوستت دارم و همیشه با همه پستـی و بلندیها ، غمها و شادیها و در اوج خنـده و گـریه هام روحم واسه تو پر میکشه و اسم تو رو لبهامه خداجونـم .

 

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧
تگ ها : نونا