نونا

زندگی قصه تلخی است که در آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

خدایا

 

خدایا قسم به پرستو ، آنگاه که جفتش می رود

وقتی تنها به آشیانه بر می گردد ، چه غروب غریبی !؟

قسم به کرم شب تاب ، آنگاه که از پیله بیرون می آید

و با نسیم هم آغوش می شود ، چه پروازی !؟

قسم به پروانه ها ، آنگاه که از ایشان جز خاکستری

بر جا نمانده است ، چه اشتیاق سوزانی !

قسم به تمام آینده ها ، آنگاه که در آب قرار می گیرند

قسم به لطافت قسم

                                                می دانم که می دانی دوستت دارم .

  
نویسنده : نونا ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٧
تگ ها : خدا

نیما یوشیج

مهتاب

 

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

 

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند
 


نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند.

 

 

 

دستها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیئار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

 

 
 

 

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در ، می گوید با خود :

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳
تگ ها : شعر

حضرت علی

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳

سهراب سپهری



آب را گل نکنیم :

در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب

یا که در بیشه دور ، سیره ای پر می شوید .

یا که در آبادی ، کوزه ای پر می گردد .


آب را گل نکنیم :

شاید این آب روان ، می رود پای سپیداری ، تا فروشوید

                                                                 اندوه دلی .

دست درویشی شاید ، نان خشکیده فروبرده در آب .

زن زیبایی آمد لب رود ،

آب را گل نکنیم :

روی زیبا دوبرابر شده است .

چه گوارا این آب !

چه زلال این رود !

مردم بالا دست چه صفایی دارند !

چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شیرافشان باد

من ندیدم دهشان ،

بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست .

ماهتاب آنجا ، می کند روشن پهنای کلام .

بی گمان در ده بالا دست ، چینه ها کوتاه است .

غنچه ای می شکفد ، اهل ده باخبرند .

چه دهی باید باشد !

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود ، آب را می فهمند .

گل نکردندش ، ما نیز

آب را گل نکنیم.

 

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳
تگ ها : شعر

جبران خلیل جبران



هنگامی که به بالای کوه رسیدید، تازه آغاز بالا رفتن است .

 ((جبران خلیل جبران))

 

وقتی از دارایی خود چیزی می بخشی چندان بخشش نکرده ای، بخشش حقیقی آن است که وجود خود را به دیگری بخشی .

 ))جبران خلیل جبران((

 

چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی، دست به دعا برداری .

 ))جبران خلیل جبران((

 

دوستی همواره یک مسئولیت شیرین است، نه یک فرصت .

 ))جبران خلیل جبران((

 

چه ناچیـز است زندگی کسی که با دستهایش چهره خود را از جهان جدا سـاخته و چیـزی نمی بیند جز خطوط باریک انگشتانش را .

))جبران خلیل جبران((

 

 

 

 

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳

پروردگارم


پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

« دکتر علی شریعتی»

 

 

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢
تگ ها : خدا

بالهایت را کجا گذاشتی ؟



بال هایت را کجا گذاشته ای؟


 
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب گفت :" من که درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی ."
پرنده گفت : "من فرق آدم ها را با درخت خوب می دانم ولی گاهی پرنده ها را با انسان ها اشتباه می گیرم." انسان خندید و و به نظرش آمد چه اشتباه بزرگی!


پرنده پرسید : " راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟" انسان خندید ولی متوجه منظور پرنده نشد . پرنده دوباره گفت:" نمی دانی در آسمان چقدر جای تو خالی است ."  انگار داشت در انتهای خاطراتش به چیزهایی می رسید.
پرنده گفت:" غیر از تو پرنده های دیگر را هم می شناسم که پر زدن یادشان رفته . این درست که پرواز برای پرنده راحت است اما اگر تمرین نکنـد و نپرد ، فراموش می شود."این را گفت و پر زد رفت .
انسان  رد پرنده را دنبال کرد تا چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و یادش آمد که نام این پهنه آبی آسمان است و چیزی مثل دلتنگی توی دلش موج می زد. خدایش را فراموش کرده بود. احساس کرد دست خدا روی شانه های اوست و می گوید:" یادته با دو بال و دو پا آفریدمت ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی . حالا می خواهم بپرسم بال هایت را کجا گذاشتی ؟"
انسان دستی به شانه هایش کشید و جای خالی بال هایش را لمس کرد. آنگاه سر بر سجده گذاشته و گریست.

  
نویسنده : نونا ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩
تگ ها : خدا

گل

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤
تگ ها : طبیعت

مرگ


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

………………..   سکوت مرگبارم را

«دکتر علی شریعتی»                                                                            

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤
تگ ها : مرگ

خدا

 

مى‏نویسم از تو، از تو که تنها دلخوشى و امیدم در این غمستان بى‏آفتاب زندگى هستى. اى تنها امیدم، دلگیرم از همه ستاره‏هاى روشن مغرور، از همه درختان سرسبز بهارى . دلگیرم و غمگین .

نمى‏دانم تا به حال چگونه طاقت آورده‏ام . هرگاه لبخندى زدم ، در مقابل اخم و تشر پاداش گرفتم . هرگاه کار خیرى انجام دادم ، شر زودتر از ثمره کارم بر سر در منزلگاه قلبم حضور یافت. محبوبم، نمى‏توانم اشک بریزم. نمى‏خواهم ضعف خود را به عالمیان ظاهر سازم. تنها خود تویى که اشک‏هایم را مى‏بینى و هق هق گریه‏هایم را تسکین مى‏دهى .

با تمام وجود می پرستمت .

 

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤
تگ ها : خدا

عشق

 

عشق همیشگی است، این ما هستیم که ناپایداریم. عشق متعهد است و مردم عهد شکن، عشق همیشه قابل اعتماد است، اما مردم نیستند." لئوبوسکالیا"

  
نویسنده : نونا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢
تگ ها : عشق