نونا

زندگی قصه تلخی است که در آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

دوستی

 

اگر سزاوار است که دوست با جزر زندگی ات آشنا شود، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد، زیرا چه امیدی است به دوستی که می خواهی در کنارش باشی ، تنها برای ساعتها و یا قلمرو مشخصی؟

"جبران خلیل جبران"

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ ها :

زندگی


اگر صخره و سنگ در مسیـر رودخانه زندگـی نبـاشـد ، صـدای آب هرگز زیبا نخواهد بود . *vindayer*

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ ها :

خانواده


"... خانواده ای از عشق ، که در آن عاشق پدر است و معشوق مادر و عشق فرزند ،

خانواده ای از کلمه ، در آن خدا پدر است و مریم مادر و مسیح فرزند ، خانواده ای مورد سوگنـد خــدا . . . که . . . سوگنـد مرکب و سوگنـد به قلم و سوگنـد به آنچه می نویسد . . . "

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠
تگ ها : خانواده

خدایا کفر نمی گویم


شعری زیبا و قابل تامل از دکتر علی شریعتی

خدایا کفر نمی‌گویم

 

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩
تگ ها : علی شریعتی

خاطرات


گزیده ای از اشعار زنده یاد حسین پناهی

 

خاطرات

 

ما چیستیم ؟!

جز ملکلولهای فعال ذهن زمین ،

که خاطرات کهکشان هارا

مغشوش میکند !


  
نویسنده : نونا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩
تگ ها :

به نام خدا


بیرون هوا بهاری بهاریه اما نمیدونم چرا هوای دل من بهاری نمیشه ، مثل اکثر اوقات با ابرهای تیره پوشیـده شده . دلم می خواد هیچ صدایی نباشـه ، سکوت باشه و من و خودت . خدا جونم بعضی وقتها حس می کنم دیگه طاقت ندارم حتی یک قدم به جلو برم ، ولی دقیقاً همون لحظات سخت و طاقت فرساست که تو به دادم می رسی .

می دونم ، می دونم که من هر چی بگم و از لطف و عنایتت هر چقدر قدردانی کنم بازم کم هست ، می دونم اما این نامه رو می نویسم که اگه فرصت کردی بخونیش و بازم می دونم که سرت خیلی شلوغه . فقط و فقط می خوام بدونی که چقدر همیشـه و همیشه دلم واست تنگه و عاشقانه دوستت دارم و همیشه با همه پستـی و بلندیها ، غمها و شادیها و در اوج خنـده و گـریه هام روحم واسه تو پر میکشه و اسم تو رو لبهامه خداجونـم .

 

  
نویسنده : نونا ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧
تگ ها : نونا